تبليغاتX
خونه عشق من ووو تو

خداااا جون خودت کمکم کن

تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که رفتیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در لن موقع که افتادو شکست
**مهدی**

سلاااااااااام
یه عذر خواهی بابت اینکه یه مدتی نبودم. اخه این روزا اصلا دل ودماغ آپ کردن ندارم. خیلی خسته شدم. از همه چیز. از همه کس. موندم چیکار کنم. بلاخره جوابی که قرار بود بیاد اومد. نمی دونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه..... به هر حال جواب ازمایشمون مثبت بود.
خیلی می ترسم از اینکه بخوام یه زندگی شروع کنم. خیلی می ترسم از اینکه نکنه یه وقت خدایی نکرده شکست بخورم. می ترسم از اینکه تصمیمم درست نباشه و بخوام تا آخر عمر افسوس بخورم ...
خیلی می ترسم....
ترو خدا برای منم این شبا دعااا کنید. یه جا شنیدم که میگفت اگه میخوای دعات براورده شه اول برای دیگری دعاا کن.....
دیروز تولد دوستم سانی بود. اینقدر درگیر خودم بودم که یادم رفته بود. بهار زنگ زد. بهم گفت: عسلی برای سانی هم زنگ زدی؟ امروز تولدشه مگه نه؟
گفتم آره ولی اصلا حواسم نبوده. من هیچ وقت تولد بهترین دوستامو فراموش نمیکنم. اینم اولین دفعه بود. من چند روز پیش یادم بود ولی اون روز اصلا حواسم نبوووود. چون روز قبلش رفته بودم خونه ی محمدینا. (فکر بد موقوف... خانوادم در جریان بودن) همش توفکر حرفای اون بودم. زود گوشی رو برداشتم برای سانی زنگ زدم. حالا ساعت چند بود.....1:30 اصلا به ساعت نگاه نکردم. ولی بازم خدا رو شکر که بهار زنگ زد.
مرمر هم یادش رفته بود. عصری به مرمر گفتم. بیچاره مرمر اوووونم ذهنش مششششغوله.
فردا یه امتحان دارم هیچی هم نخوندم.
حوصله ی خوندن هم ندارم.
حاااااااالا تکلیف.......( وقتی تویه کاری میمونم این تکه کلاممه).
برام خیلی دعاا کنید.
منم براتون دعااا میکنم.


 


 

نوشته شده توسط عسل در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


پس کی این انتظار تموم میشه؟؟

سلااااااااااااااام.

امییییییییییدوارم هر کسی که این وبلاگ رو میخونه حاااالش خوب باشه و مثل من سر در گم و کلافه نباشه.

امروز با مرمر رفتم کلاس....تا ۱۰ کلاس داشتیم. مرمر هم مثل همیشه نق میزد ومیگفت پاشو ول کن. منم که گفته بودم سمججججج هستم اونم مجبور شد به خاطر من تا آخرش بشینه.

تا اومدم خونه ۱۱ شده بود. اولین کاری که کردم برای محمد زنگ زدم.

تفلکی خیلی منتظر بود ولی زیاد حرف نزدیم . قرار شد عصر برام زنگ بزنه.محمد یه پروژه برداشته قراره کارای تایپش من کنم احتمالا اگه اتفاقی نیفته آخر هفته می بینمش.

خوب دیگه چیییییییی بگممم؟

حرف کم آوردم.

زندگی عشق است

            عشق افسانه نیست

                         آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

                                                   عشق آن نیست که کنارش باشی

                   عشق آن است که .....

                                                        به یادش باشی

               اینوتقدیم به تمام کسانی کردم که دوسشون دارم از جمله:

               «« دادش مهدیممممممممم.

                      مرمرخانومممممم.

                                    و....

                                  

                       فعلا اسمشو نیارم بهتره.....»»

راستی برام خیییییییییلی دعااا کیند. فردا محمد میره جوابه آزمایشو بگییییییییییره.


 

نوشته شده توسط عسل در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


من وضو با نفس خیال تو می گیرم و تو را می خوانم

                            و

به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم.

امروز حالم خیلی بهتره. دیگه خیلی از تصمیم بابا ناراحت نیستم. شایدم چون دارم خودمو برای کسه دیگه ای آماده میکنم.

3روزی میشه که نتیجه ها اومده. من شانسی روز 5شنبه رفتم سایت سنجش رو چک کردم که دیدم......

یه کم دلهره داشتم ولی سعی می کردم خودمو بی خیال نشون بدم.

خوشبختانه یه رشته ی ....... قبول شدم. از رشتم اصلا راضی نیستم. یکی بهم میگه برو یه ترم بخون اگه خوشت اومد ادامه بده.یکی میگه بذار برای آینده. موندم چی کار کنم.

روز جمعه برای افطار رفتیم خونه محمد رضاااا.... خیلی بهم خوش گذشت. هم برای من خوب بود هم اون.

از قبل ما با هم حرف زده بودیم. ما از قبل آشنایی کامل داشتیم. ولی رفت و آمدی نبود....

سحر هم همون جا بودیم.

روز شنبه هم همینجوری رفتیم تست خون دادیم فقط برای اینکه بدونیم گروه خونیمون چیه.

محمد که میگه گروه خونیش(+o) ولی من نمی دونستم..

دیوز عصر برام زنگ زد.

بیچاره اصلا حوصله حرف زدن نداشت.

دیشب باهام قرار گذاشت گفت ساعت 10:30 برات زنگ میزنم. به جاش 10:15 زنگ زد. بهش میگم مگه نگفتی 10:30 میگه طاقت صبر کردن نداشتم....

شبی که خونشون بودیم کلی با هم حرف زدیم. اونم خوابش میومد خیلی هم گفت بریم بخوابیم. منم سمججججججججج گفتم تو می خوای برو بخواب من حالا خوابم نمی یاد. گفت میخوام وقتی میری بخوابی بدرقت کنم...... بنده ی خدا به خاطر من تا 1:26 نشست.....

حالا دیروز که زنگ زده بهش میگم خوش بگذره. میگه؟ بدون تو نمیگذره.

ما از قبل به هم گفته بودیم که سعی کنیم به هم وابسته نشیم.... یعنی حالا ما وابسته نشدیمممممممم؟

اگه گروه خونیمون به هم نخوره چیییییییییی؟

حالا اگه مرمر بود میگفت: تو همش نفوذ بد بزن.

خوب راست میگم دیگه.

اگه واقعا تقدیر به اینه که ما به هم نرسیم پس چرا خدا یه کاری میکنه که با من بازی بشه؟

چرااااااااااا؟

چرا خدا دو طرف رو با هم آشنا میکنه ولی همین که کار به گروه خونی میکشه همه چیز به هم میخوره.

بازم توکل به خدااااااااااااااااا ....


 

نوشته شده توسط عسل در یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


چون میگذرد غمی نیست....همین که غمی نیست ....درد کمی نیست.

سلام.

امروزم اصلا حالم خوب نیست. شده بخواین کاری کنید ولی به خاطر اینکه خانواده مخالف اند شما هم منصرف بشین.یا بهتره بگم دیگران خلاف دلتون حرف بزنن.

امروز بابا حرف آخر رو به علیرضا زد. علیرضا همش از چشمه منه بیچاره میبینه. اس ام اس داده هر چی دلش خواسته گفته.

علیرضا یکی از خواستگارامه. 2ماهی می شد که با هم اشنا شده بودیم.اینم بگم که رابطه ای که ما با هم داشتیم خانواده ی من کاملا در جریان بودن تنها بابا نمیدونست. از خانواده ی علیرضا هم کسی خبر نداشت.

ما اصلا علیرضا رو نمی شناختیم. بهمون معرفی کردن. علیرضا هم بعد از کلی تحقیق در مورد ما مامانشو فرستاد. دو روز بعدش هم......

من با اومدن علیرضا مخالف بودم.(بنا به دلایل شخصی....) ولی با اصرار خانوادم که میگفتن:

عسلی تو باهاش حالا حرف بزن ببین چی میشه تو که حتما نباید قبول کنی...

-نه مامان من نمی خوام باهاش حرف بزنم. می تر سم که باهاش حرف بزنم و کارای بعدی....

--نه مامان من نمیذارم تا خودت نخواستی کسی برات تصمیم بگیییییییره.

منم قبول کردم.

وقتی علیرضا 6ماهش بوده باباشو از دست داده. علیرضا با مامانو تنها خواهرش اومدن اینجاااااااااااا. خلاصه..........

من با علی حرف زدم. شرایطامو گفتم. شرایطاشو شنیدم...

من بهش گفته بودم رسم ما برای خواستگاری چیه. اونم مخالفت آن چنانی نشون نداد.

بازم اونا اومدن خونمون و بهتر نسبت به هم آشنایی پیدا کردیم.

آزمایشه خون هم رفتیم. متاسفانه جوابش مثبت شد.

قرار شد علی جوابشو بیاره خونه. یه شب با مامانش اومد. اون دفعه بازم ما با هم حرف زدیم..............

هیچ وقت یادم نمیره اشاره هایی که بهم میکرد. یه چشمش به من بودو یه چشمش به اطرافیان که یه دفعه نکنه کسی ببینه. علی گفت میخوااام باهات رابطه داشته باشم منم شمااااااااااااره دادم.

از اون روز به بعد ما با هم رابطه داشتمیم . در حد تلفنی. اون اصرار داشت حضوری هم باشه ولی من قبول نکرررررررررردم.

تا اینکه قررررار شد باینو حرف مهررررررریه بززنن. ما یه یشنهاد دادیم. اونا هم یه حرفی میزدن. ما قبول کردی و هر دو خونواده به توافق رسدن تا اینکه یه مشکلی پیش اومد. بابا از پیشنهادش برای مهرررریه منصرف شد. تعدادشو برد بالا.

حالا هر چی من بخوام بگممممم :

-من راضیم مهریه که خوشبختی نمیاره........

ولی مگه حرف منو گوش می کردن.

خانواده علیرضا خیلی اصرار می کردن و بابام هم......

علی به من گفت بابا تو راضی کن.ولی مگه من می تونستم کاری کنم.

تا اینکه بابام زنگ میزنه و آب پاکی می ریزه رو دستشون. میگه:

این رسم ماست که حتما باید ملک به نام عسل باشه.

-مهریه کی داده کی گرفته شمااا هم سخت نگیرید بابای عسل

-- این جوری فامیل چی فکر میکنن خانم .....

علیرضا امروز صبح از بانک زنگ زد. آخه علی کارمند بانکه. اینم بگممم که قرااااارمون به این بود که 7ماه نامزد باشیم بعدشم که عروسی.

صبح که زنگ زد میخواست بابامو راضی کنه. بابا خودش گوشی رو بر داشت. اگه من میدونستم می خواد زنگ بزنه عمراااااا که می ذاشتم با هم حرف بزنن. بابا باز حرف خودشو تکرار کرررررررررررد.

علی هم بدش اومدووو.....

بعد حالا به من اس ام اس داده که حیف تو که بابات داره باهات معامله می کنه. خوشبخت بشی .بای....

منم جوابشو ندادم.

حالا مقصر کیییییییییییییییه؟

من فکر میکنم بابا منظور دیگه داشته. چون با اومدن علی یا خواستگار دیگه هم برام اومد . اون آشنا تره . از فامیله. فرهنگ ما هم بهشون نسبت به فهرنگ علی به اینا نزدیک تره. شاید پیشه خودش گفته علی رو رد کنم. اون که آشنااا تره هنوز توالویته.

نمی دونم.

واقعا موندم چیکار کنمممممممممممم.

من همیشه دوست داشتم یه سر باشم.

دیگه این دغدغه ها رو که نداشتممممممممم... داشتمممممممممم؟

فکر کنم باز هفته ی آینده بخوام برم آزمایش خون.

عجب گییییییییییییر کردماااااااااااااا.

بعد از اندی مهدی خان جواب آفامو داده. بهش میگم کجااا بودی این مدت؟

میگه عسلی کلاس زبانم شروع شده اصلا نتونستم باهات رابطه برقرار کنمممممممممم.

هر کسی درگیر کارای خودشهههههه...... کسی به فکر دیگری نیست...........

why?

بهم میگه دیگه به علی فکر نکن.....

من فقط دوست ندارم کسی از دسته منی که بی تقصیرم ناراحت بشه.

از یه طرف هم میگم خانوادم از من فقط یه جواب می خواستن. منم دادم. چیزای دیگه که به من مربوط نمیشه. پی چرااا دارم خون خودمو کثیف میکنم؟

بییییییییییییی خیااااااااااااااااااااال.

فقط یه چیز.................

میخوااام یه عذر خواهی کنم ....

از ............

علیرضاااااااااا....


 

نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه 14 شهریور1387 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


خدایا از بد بدتر به من نده

    

           بی تو من اسیرآرزوهای محالم      

                                        غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم

اصلا حوصله ندارم.....

درست نمیدونم چرا این وبلاگ رو ساختم...... شاید یکی از دلیلاش این بوده که میخواستم یه جوری خودمو  خالی کنم ...... شایدم از بیکاری بوده... نمیدونم واقعانمی دونم.....
هیچ کسی منو درک نمی کنه. هر کسی فکر خودشه و فقط بهت میگن فکراتو کردی؟ زود باش منتظرن ....
منی که اصلا خودمو درگیر بعضی مسائل نمی کردم حالا گرفتااااار شدم. میون چنتا آدم که فقط به فکر خودشون هستن. فقطو فقط خودشون همینو بسسسسسسس
اصلا بذارید به جوری دیگه بگم
می خوام به اعتراف کنم
من بچگی کردم
من سادگی کردم
من همیشه به این معتقد بودم که دختراااا از روی احساساتشون تصمیم می گیرن. نه با عقلشون. با اینکه میدونن این کار اشتباهه ولی دوست دارن همونی بشه که دلشون می خواد. من که اینجوری هستم. من یه دختری هستم که اگه به کسی دل ببندم دیگه راه بر گشت ندارم. حااااااالم از خودم به هم میخوره.
دوست داشتم روزگار برگرده عقب تا جبران  کنم.

من یه دختری هستم که دوست ندارم دله کسی رو بشکنم به خاطر همین همه ازم  سو استفاده می کنن. تا حالا سعی کردم یه جوری جلوی احساساتم رو بگیرم که مشکلی پیش نیاد خدا رو شکررر موفق هم شدم ولی دلمممممممممم رو چییییییی؟
ولی دیگه یه تصمیم گرفتم
میخوام خودمو اصلاح کنم
یعنی میشه؟
دوست داشتم حالا یه نفر که برام خیلی عزیزه اینجا بود. پیشم بود. حرفام م رومی شنید .  م ه د ی کاش اینجااااااااا بودی. م ه د ی داداشمه.فکر می کنم وقتی باهش حرف میزنم آروم میشمولی حالا اون که اینجااااااااااااا نیست.  با این حال بازم با همه ی دلواپسی هام  دوست دارمو از راه دور می بوسمت داداچچچچچچه گلللللم
یه دوست دارم با اون هم خیلی راحتم.همه چیز رو براش تعریف می کنم ولی فکر می کنم چون م ه د ی جنس مخالف خودمه بیشتر می تونه کمکم کنه و بهتر منو درک می کنه ...... مرمر جووووونم تورو هم دوست دارم
دوست دارم همیشه شاااااااااد باشم ولی مگه میذارن؟


 

نوشته شده توسط عسل در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting